حکومت اسلامی ج۱
حکومت اسلامی ۱۳۹۹/۰۴/۰۷.
فقه حکومتی و حکومت اسلامی؛ علیالخصوص حکومتی که در سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت در ایران مبتنی بر مبادی دینی پیریزی شد ..
حکومت اسلامی (فقه سیاسی)
فقه حکومتی و حکومت اسلامی، مخصوصا حکومتی که در سال ۱۳۵۷ در ایران مبتنی بر مبادی دینی پایهگذاری شد.
مقدمه
افرادی مانند سن سیمون* قائل به محو حکومت از جامعه بودند و معتقدند که خرد و اندیشه انسانی، آن توانایی را دارد که جامعه را از مهلکه برهاند و راهبری و امامت بکند. از منظر آنارشیستها* و مخالفان دولت، انسان دارای طبیعتی پاک است که او را مجبور میکند تا درخواستهای نیکو و حسن را پذیرا باشد این گروه همچنین معتقدند که حکومت با آزادگی انسانی سازگار نیست و حفظ کرامت و آزادی انسان ایجاب میکند که حکومت، از قاموس زندگی انسانها برکنده شود.
مسأله ضرورت دولت و حکومت
طبق پژوهش جامعهشناسانه:
بشر با تکیه بر فطرت و عقل همواره و در همهی شرایط تشکیل دولت و حکومت را ضروری میداند. و همین درک بشر در ضروری بودن تشکیل دولت و حکومت نیست مگر به جهت خصلت همنوعطلبی (خصلت مَدَنيٌّ بالطَبْع) بدین معنا که انسان طبعا موجودی اجتماعی است و اینکه انسان تنها در ظل یک زندگی اجتماعی و تشکیلات منسجم که درش حقوق همهی افراد محترم شمرده شود میتواند به حیات خودش ادامه دهد؛ وگرنه که زندگی بشر به یک شکل معقولی تحقق نمییابد و دچار «هرج و مرج» میشود، دچار «توحش» میشود، دچار «حقکشی» میشود، دچار نابرابری میشود و درنهایت بیقانونی بر آنها سایه میافکند.
منشأ أشکال حکومت و وجود تفاوتهای اساسی در ساختار و رویکرد سیستمهای مدیریتی کلان جوامع، نظامهای معرفتی متفاوت، جهانبینیهای گوناگون و نوع تلقی آنها از انسان می باشد.
فرع:
۱. اگر ما انسان را تن و جسم بپنداریم، آنوقت آمال نهایی این میشود که انسان فقط باید از نظر مادی تأمین شود و بسترهای رفاه و راحتی و خوشی او فراهم آید؛ در این بینش و نظام معرفتی همهی تلاشها بر مدار شهوت و لذت میباشد.
۲. و اما اگر ما انسان را برتر و فراتر از مادیات ببینیم و بدان اعتقاد داشته باشیم و با نگرشی جامع به همه ابعاد و زوایای وجود انسان و خصلتهای مادی و معنوی بدو بنگریم، در این صورت ما یک ساختار نظام سیاسی خاصی را پیریزی و اساسافکنی میکنیم. و در این ساختار که «حکومت» نام دارد ما در پی تامین آسایش و معراج انسان خواهیم بود.
و با این دو معیار و این نگرش و انتخاب آرمانهاست که میتوانیم به نقد اندیشههای سیاسی و عملکرد حکومتها بپردازیم..
چرا؟! چونکه جانمایهی اندیشههای سیاسی و نوع نگاه معرفتی ما، همان بینشها و آرمانها می باشند؛ که یا انسان را جسم میبینیم یا انسان را برتر و فراتر از جسم میبینیم و همهی زوایای او را بررسی میکنیم، گرچه امروز در عرصهی مباحث سیاسی به جهت آن عینیتگرایی* مطلقی که بر تفکر فلسفی جدید سایه افکنده، کمتر به نگرش بنیادین انسان و آرمانهای متعالی انسان توجه میشود.
نگرشهای جامعهشناختی* به مسائل اساسی سیاست و ارائه رهیافتهای کارآمدی از آنها چنان غلبه پیدا کردهاند که سخن از آرمانها و سخن از جامعیت (حاوی بودن) ابعاد و زوایای وجود انسان (آرمانهای متعالی) به حاشیه کشانده شده است اما اگر از این نگرشهای جامعهشناختی نسبت به مسائل اساسی سیاست که ناشی از کوتهبینی نسبت به زوایای وجود انسان است فاصله بگیریم، باید به این مطلب در مکتب انبیاء (متولیان واقعی برقراری نظامات برین انسانی بودند) که غایتگرایی و آرمانجویی (اساس حرکت و تحول و تطور) بوده است، توجه کنیم. بنابراین با یک نگرش جامع و منسجم و یک فهم همهجانبه در مباحث قرآنی ما این را دریافت میکنیم که آفرینش انسان، حیات و ممات او، بعثت پیامبران و نظامات عبادی و اجتماعی همه بر یک غایتی استوار هستند و محور همه فعالیتها و برنامهها و حتی تشکیل حکومت، هدایتِ به آن غایتِ اساسیّْ میباشد؛ بر این اساس حکومتها، تنها نباید برای ادارهی جوامع، شکل بگیرند فقط؛ بلکه باید بر اساس «هدایتْ» که امری فراتر از ادارهی جوامع میباشد، سامان گیرد.
حکومت های یک بعد نگر تنها برای رفاه و آسایش انسانها تلاش میکنند و انسان را اداره میکنند؛ اما اگر دو بعدی باشند و هم در پی آسایش و هم در پی معراج انسان باشند، به هدایت انسان هم میپردازند؛ چراکه انسان که حامل روح الهی است و فراتر از جنبههای حقیر مادی، حاوی ابعاد معنوی و روحانیای است که ژرفای وجود انسان را شکل میدهد؛ نیازمندِ به هدایت میباشد (و اکتفاءِ به ادارهی جامعه تنها برای رفاه و آسایش تن، این سبک شمردن انسان است).
و اگر غایت نهایی حکومت، نیک فرجامی انسان و نیل او به قرب الهی باشد و مدار حکومت هم دایر بر هدایت انسانها باشد، پس کسی شایستهی حاکمیت بر انسانها را دارد که بیش از هر کس به مصالح و منافع واقعی انسانها آگاه باشد و آن ابعاد و زوایای وجودی انسان را بشناسد و آن حاکم کسی جز خداوند تبارک و تعالی نمیباشد.
مقتضای برهان عقلی (که آیات قرآن هم آن را تایید میکنند)، آن است که کمال انسان در گرو اطاعت از کسی میباشد که به حقیقت انسان و عالم دنیا و عالم آخرت و ارتباطات متقابل انسان با عالم دنیا و عالم آخرت، آگاهی دارد و علاوه بر آگاهی بر ایشان احاطهی مطلق دارد.
پس قهراً پرستش و ولایت، منحصر به الله تبارک و تعالی میباشد و تنها او بر بشر ولایت دارد؛ وگرنه که باید آن ولایت، مستند به اراده و اذن او باشد تا مشروعیت پیدا کند. فلذا بر همین اساس نظریهی ولایت فقیه که محور حکومت اسلامی میباشد، سامان مییابد؛ همان نظریهای که در دوران غیبت امام معصوم ع و بخصوص در قرون اخیر مورد توجه ژرفنگرانهی فقهاء و اندیشمندان اسلامی قرار گرفته است و در دهه های اخیر، به کمال و بلوغ خود رسیده و در برابر نگرش منفی به حاکمیت دینی، تبدیل به نظریهای کارآمد، پویا و تحول زا در عرصهی جهان سیاست شد.
مضافاً علی هذا جهان اسلام در دوران معاصر شاهد دو پدیده درخور تأمل و توجه بوده:
۱. {هجمهای فرادینی}؛ نگرش منفی به سیاست و حاکمیت دینی میباشد (این نگرشی است که با تمامی ادیان بهویژه اسلام رویاروست و انزوای سیاستی تفکر دینی و کاهش تحرک ایمان مذهبی را به دنبال خودش یدک میکشد).
۲. حضور اندیشه سیاسی مبتنی بر ولایت فقیه است.
تفصیل: از بعد نظری، گرچه در لابهلای کتابها از زمان حضور ائمه معصومین ع در روایات و سپس در غیبت صغری و سپس در غیبت کبری و در لابهلای کتابها، قدمتی طولانی دارد و تطوراتی را هم در پی داشته است لیکن حضور عینی و خارجی این قضیه برمیگردد به پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی ایران در سال ۱۳۵۷.
* ولایت فقیه از رکن رکین قانون اساسی واقع گردیده و ضامن بقاء و مصونیت آن از خطرات احتمالی میباشد لیکن بعد از انقلاب، درگیر شدن نیروهای متفکر و رخداد حوادث و فضا سازیهای احساسی و افراطی و سطحینگرانهی موجب این شد که این مسأله (یعنی مسألهی ولایت فقیه)، حتی در سطح حوزههای علمیه بدرستی مورد مطالعه و مورد تبیین قرار نگیرد.
بنابراین نظر به ضرورت تبیین نظریه سیاسی اسلام و اینکه باید این نظریه را بتوانیم تبیین کنیم و جایگاهش را در نظامات سیاسی معرفی کنیم و اینکه از شبهات و دغدغهها و چالشهای فکری بتوانیم فائق شویم؛ سزاوار است بیاییم و در مواجهه با نظام ولایت فقیه که در متن این نظام قرار گرفته است، مطالعه عمیق داشته باشیم.
سوال:
۱. مگر دین باید در سیاست و حکومت دیدگاه خاصی داشته باشد؟ و اسلام در صدد هست نظریه سیاسی ارائه بدهد؟!
۲. اصلاً دین باید در سیاست و حکومت دیدگاه داشته باشد؟! که مثلاً اسلام در صدد ارائهی نظریه سیاسی باشد؟!
* این سوالِ جدی و معروف از زمان مشروطیت به این طرف خیلی مطرح شدهاست.
* شعار معروف مرحوم سید حسن طباطبایی ملقب به آیت الله مدرس که بر پیشانی اندیشهی سیاسی ما نقش بست: «سیاست ما عین دیانت ماست و دیانت ما عین سیاست ماست».
نکته
* در فرهنگ غربی، دین از جامعیت برخوردار نیست و اینگونه تعریف میشود که عرصهی اجتماعی و سیاسی را اصلاً در بر نمیگیرد بلکه دین تنها و تنها در این جوامع بیانگر رابطه انسان با خدا و ترسیم کننده رابطه شخصی و فردی انسان با خداست.
۳. چرا اسلام نگاه جامع دارد و دیدگاهش در جامعه هم راه دارد و فقط شخصی نیست؟
چون از منظر اسلام خداوند حاکم بر جهان و اسلام است. همچنین او آگاه بر تمامی افراد و جوانب و اماکن و محیط بر همهی آنها میباشد.
فلذا سیاست، اقتصاد، تربیت، تعلیم، مدیریت و سایر مسائلی که به زندگی مردم ارتباط دارد، همه و همه زیرمجموعهی احکام و ارزشهای دینی میباشند.
وقتی که قبول کردیم اسلام در مورد سیاست و حکومت نظر دارد و ما میتوانیم در باب سیاست و حکومت، نظریهی خاصی را به اسلام نسبت دهیم؛ این سؤال پیش میآید که: آیا این نظریهها تأسیسی هستند ویا به عبارت دیگر آیا این نظریهها را اسلام ابتکار کرده است؛ مثل سایر مسائل عبادی (که نازلٌ مِن عندِ الله ...)؟! یا اینکه تاسیسی نیستند بلکه امضایی هستند ویا به عبارت دیگر عقلاء، سیره و رفتاری دارند که اسلام آنها را پذیرش کرده است (امضاء روش عقلاء)؛ مثل نوع معاملات مانند؛ اجاره، و غیره که رفتار عقلایی را مردم اختراع کردند و شارع امضاء کرده است؟!
یا اینطور پرسیده شود که آیا عملا اسلام در باب سیاست و حکومت و در مجموعه امور سیاسی و اجتماعی دارای نظریههای خاصی هست و نقشی ابتکاری و تأسیسی دارد؟! یا اینکه ندارد بلکه صرفا دست به امضاء و قبول نظرات و آراء عقلای اسلام زده است؟!
به نظر ما استعجالا نظریات اسلام در این قسمت ابتکاری و تأسیسی است.
کسانی که با أشکال گوناگون حکومت و مباحث فلسفی سیاست اندک آشناییای دارند این را میدانند که نظریات مختلف است. یکی از آن نظریات، نظریه «تئوکراسی»* میباشد.
یعنی حکومت خدایی.
این نظریه در قرون وسطی و در اروپا از سوی کلیسا القاء میشد بخصوص کلیسای کاتولیک که مدعی بودند از طرف خدا بر مردم حکومت می کنند. پاپ تامالاختیار است و هر کار میخواهد و دلخواهش هست را میتواند نسبت به مردم اعمال بکند.
و در مورد این اندیشهی سیاسی ما که ولی فقیه هرچه را که میخواهد میتواند، اعمال کند بعضیها میگویند در این دوران به اندیشه ولایت فقیه «تئوکراسی آخوندی» با این فرق که در آن زمان پاپ بود ولی در این زمان آخوندها طلایه دار این اندیشه هستند.
در مقابل، نظریه دموکراسی (یعنی حکومت مردمی) است که برخی از مسیحیت اصلاً دین مسیح را از مسائل سیاسی جدا میکنند و به اصطلاح قائل به تفکیک دین از سیاست هستند.